Deprecated: Automatic conversion of false to array is deprecated in /home/ruzhayetim/public_html/wp-content/plugins/elementor/includes/api.php on line 176
پایگاه خبری تحلیلی روزهای بروجرد
  • خانه
  • بروجرد
  • لرستان
  • ورزشی
  • عکس و فیلم
  • تاریخ
  • حوادث
  • گردشگری و میراث فرهنگی
  • درباره‌ی ما
پایگاه خبری تحلیلی روزهای بروجرد
  • خانه
  • بروجرد
  • لرستان
  • ورزشی
  • عکس و فیلم
  • تاریخ
  • حوادث
  • گردشگری و میراث فرهنگی
  • درباره‌ی ما
آرش کمانگیر
صفحه اصلی/بروجرد/آیا آرش کمانگیر بروجردی است؟ / پاره دوم: افسانه گلنار دلاور !

آیا آرش کمانگیر بروجردی است؟ / پاره دوم: افسانه گلنار دلاور !

کد خبر :57300 ۱۴۰۴/۰۵/۳۱ در ساعت 20:18
چاپ

محمد گورزی(الف فرهیخته) : در دو سه دهه اخیر و به واسطه گسترش اینترنت و استفاده عموم مردم از فضای مجازی، در برخی پایگاه های اینترنتی و کانال ها و گروه های فعال و مرتبط با بروجرد، آرش کمانگیر را بروجردی و زادگاه او را به صورت مشخص، روستای فیال در حاشیه شمال غربی شهر معرفی کرده‌اند.

تکرار این موضوع در قالب های مختلف و متنوع رسانه ای و بازنشر گسترده آن، چنان فراگیر شده که ممکن ِ است بزودی زود « بروجردی بودن آرش کمانگیر » یک باور عمومی و از جمله بدیهیات انکارناشدنی تاریخی در بروجرد قلمداد گردد!

در پاره نخست این نوشتار و با استناد به منابع معتبر تاریخی، توضیحات مفصلی در باره داستان آرش کمانگیر ارائه شد و به ویژه تأکید گردید که:

۱ ) داستان « آرش کمانگیر » مربوط به دوره افسانه‌ها و اسطوره‌های کهن ایرانی است و نه دوره تاریخی که بتوان برای آن، زمان و مکان دقیق تعیین کرد.

۲ ) آنچه که این دو دوره را از هم جدا می‌سازد، منابع مکتوب و معتبری است که از دوره تاریخی باقی مانده است و در برابر افسانه ها و اسطوره ها فاقد آنند.

۳ ) از نگاهی علمی و پژوهشی « بروجردی بودن آرش کمانگیر » موضوعی نادرست و بی پایه است و طرح آن برای شهری به قدمت بروجرد که در درازای تاریخ، هویتی علمی و فرهنگی داشته است، غیرضروری و حتی موجب ِ وَهن اهالی خواهد بود.

در همان پاره گفته شد که سپیده دَم تاریخ ملل باستانی از جمله ایرانیان با داستان های افسانه ای و حماسی آغاز می‌شود و به دلیل تأثیری که این داستان ها بر حیات تاریخی و اجتماعی این ملت ها داشته‌اند و دارند، شاخه ای از دانش بشری با عنوان اسطوره شناسی ( Mythology ) به بررسی و تحلیل اسطوره‌ها، حماسه‌ها و داستان های نمادین و باورهای باستانی اختصاص یافته است.

از این رو مدخل « آرش کمانگیر » نوشته یک ایران شناس برجسته و آشنا با « اسطوره شناسی » یعنی زنده یاد دکتر احمد تفضلی از دو دایره المعارف بزرگ اسلامی و ایرانیکا نقل گردید؛ نوشتار محققانه‌ای که در آن از زادگاه آرش و بروجردی بودن او هیچ نشانی نیست. در واقع، در اوستا، کتاب دینی زرتشتیان و برخی متون پهلوی باقی مانده از دوره ساسانی و حتی منابع مربوط به ایران ِدوره اسلامی که داستان ِ آرش را با جزئیات بیشتری نقل کرده‌اند، از مکان تولد این پهلوان افسانه ای نامی برده نشده است.

با این وصف می توان گفت که « بروجردی بودن آرش » افسانه دیگری است که ً ظاهرا در دوره معاصر ساخته و پرداخته شده است! این نکته نیز حائز اهمیت است که داستان آرش، موضوع هیچ یک از آثار مهم نثر و نظم ادبیات فارسی در سده‌های گذشته به ویژه در شاهنامه فردوسی که کتاب پهلوانان حماسی ایران است، نبوده و تنها در دوره معاصر و پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سقوط دولت مردمی دکتر محمد مصدق مورد توجه گروهی از نویسندگان و شاعران قرار گرفته و بر اساس آن آثار ادبی مهمی در قالب شعر، داستان و نمایشنامه پدید آمده است.

بابا پیروز

آن گونه که در پاره نخست این نوشتار آمد، از منابع تاریخی مرتبط با بروجرد، فقط زنده یاد حسین حزین، با استناد به کتاب ِ افسانة اوستایی آرش تیزتیر نوشتة ارسلان پوریا مدعی « بروجردی بودن آرش » شده است ، ادعایی که دلایل مردود دانستن آن به تفصیل آورده شد. اما شواهد ، حکایت از آن دارند که باور به « بروجردی بودن آرش » حتی پیش از انتشار کتاب تذکره حسین حزین ، در میان گروهی از اهالی شهر وجود داشته ، اگرچه حزین در این باره سخنی نگفته است.

ابوالمجد حجتی
ابوالمجد حجتی

به استناد مشاهدات و خاطرات پروفسور ابوالمجد حجتی (تولد ۱۳۰۲ یا ۱۳۰۵ بروجرد، درگذشته ۱۳۹۶ لُس آنجلس ) استاد جامعه شناسی در دانشگاه های دولتی آمریکا ظاهرا نخستین بار پیرمردی با نام بابا پیروز طی یک سخنرانی بسیار مهیج و با حضور ۷۷ نفر از بروجردی ها به تاریخ هفتم مهر ۱۳۱۷ ادعای «بروجردی بودن آرش کمانگیر » را طرح کرده است. ابوالمجد حجتی که فصل جداگانه ای از کتاب خاطراتش را به بابا پیروز و سخنان او اختصاص داده است می نویسد:

« بابا پیروز مردی بسیار ویژه و منحصر بود . سن و سال او شاید به مرز هشتاد می‌رسید . موی سرش تا اندازه ای بلند و سپید و سبیلی سپید و پرپشت هم داشت.او از چشمانی سیاه و فرو رفته، تیزبین و درخشان برخوردار بود. خیلی هم مهربان، خوش برخورد و خوش سخن بود. هرگاه او را می دیدم، پیراهن و شلوار و کفش سپید پوشیده بود و کتی طوسی رنگ بر تن داشت. گاه گاه نیز کلاهی سپید بر سر می گذاشت و کروات سورمه ای بر گردن.» ۱

این بابا پیروز که بود؟ شغل او چه بود؟ چه میزان تحصیلات و سواد داشت؟ به کدام دین، مذهب و آئین معتقد بود؟ سفرهای سالانه تابستانی او به بروجرد با چه هدفی انجام می شد و…؟ این ها پرسش هایی است که حتی ابوالمجد حجتی از آنها آگاه نبوده است.

آنچه روشن است این که او اهل کرمان یا یزد بود و برای چند هفته در تابستان ها به بروجرد می آمد و به عنوان مهمان در خانه سردار مهربان۲ در محله صوفیان اقامت می‌کرد و در این مدت، تنها با برخی اشخاص از جمله میرزا حسین کاوسی۳ ، حاج عبدالواحد ورشوساز و شیخ عباد (؟) ارتباط داشت و پیش از نیمه شهریور و آغاز سال تحصیلی مدارس به دیار خود بازمی گشت.

بر خلاف معمول، سفر تابستانی و اقامت بابا پیروز در بروجرد در سال ۱۳۱۷ تا مهر ماه به طول انجامید. زیرا او خود را موظف می‌دانست که در زمان بسیار خاصی یعنی ۷/ ۷/ ۱۳۱۷ که دُرست ۷۷ سال از زندگانی را پشت سر گذاشته بود موضوع بسیار مهمی که به شهر بروجرد ارتباط داشت را به آگاهی بروجردی‌ها برساند!

دوستانش با همکاری اداره شهربانی ترتیبی دادند که در عصر هفتم مهر ماه ۱۳۱۷ ، ۷۷ نفر از اهالی شهر در بالاخانه‌ای در میدان رازان، ابتدای خیابان پهلوی، محلی که در زمستان ها به عنوان سینما از آن استفاده می‌شد، گردهم آیند.

رأس ساعت هفت و هفت دقیقه بعدازظهر، بابا پیروز سخنرانی خود را آغاز کرد و با نهایت دقت کوشید تا پس از ۷۷ دقیقه آن را به پایان رساند!

اما این همه تأکید بابا پیروز بر عدد هفت چه بود و کدام موضوع مهم را می خواست به آگاهی مردم شهر برساند؟!

افسانه گلنار دلاور!

ظاهرا  از آن جمع ۷۷ نفری، ابوالمجد حجتی، که در آن زمان نوجوانی پانزده، شانزده ساله بوده، تنها شخصی است که سخنان بابا پیروز را با جزئیات کامل، مکتوب و منتشر کرده است. به نوشته او، بابا پیروز آرزو داشته که این سخنان را در هفتم مهر ۱۳۷۷ بازگو کند اما چون به یقین می‌دانسته که تا آن زمان زنده نخواهد ماند، ناگزیر ۷ مهر ۱۳۱۷ را برگزید.

به گفته‌ی بابا پیروز، هفتم مهر زادروز او و آغاز ۷۷ سالگی زندگی‌اش بود و مهم‌تر، آرش کمانگیر در هفتم مهر ماه سالی به دنیا آمده که از بنیانگذاری نخستین دولت کانونی در ایران ۷۷۷۷ سال می گذشته است! جالب آن که در نگارش اول کتاب خاطرات ابوالمجد حجتی از بابا پیروز خبری نیست. او این فصل را پس از گذشت ۶۰ سال، در هفتم مهر ۱۳۷۷ نوشت و به کتابش افزود تا آرزوی بابا پیروز را محقق کند.۴ اما تولد آرش کمانگیر چه ارتباطی با بروجرد و بروجردی ها داشت؟ پاسخ به این پرسش، موضوع سخنرانی بابا پیروز بود که برای آن گروه ۷۷ نفری ایراد شد و می توان به آن ِ عنوان « افسانه گلنار دلاور » را داد:

این شهر [بروجرد] که نامش « والوگرد » یا « واروگرد » بوده است افزون بر ۸۰۰۰ سال تاریخ دارد . این شهر دوبار به کلی ویران و با خاک یکسان و هموار شده است ، اما آنان که زنده ماندند این شهر را دوباره ساختند . بارویی۵ که به دور این شهر ساخته شده ، مانند سدی آهنین بوده و ویران شدنی نبوده است.

یک بار که سالار این شهر با خانواده و سوارانش به شکار و گردش می‌رفتند از سوی دشمنی نیرومند و مهاجم، محاصره ، غافلگیر و کشته می شوند. جز یک دختر ۱۴ ساله به نام « نهیتا » که با اسبش به سوی جنگل می‌گریزد و به بالای درختی پر شاخ و برگ و تنومند می رود و خود را پنهان می کند و یک سوار زخم برداشته که به سوی شهر فرار می‌کند که گزارش آن ماجرا را بدهد و شهر برای دفاع آماده گردد .

پس از آن مهاجمین که شمار آنان فراوان بود به سوی این شهر بی سردار هجوم می‌برند . دو روز پس از آن کاروانی از کنار جنگل می‌گذرد و شاهزاده نهیتا را همراه خود به سوی خاوران می برند و به دربار شاه سرزمین فرارود که در شمالی ترین گوشه شمال شرقی ایران قرار داشته است، معرفی می کنند.

شاهزاده زیباروی واروگرد به عنوان مهمان از سوی پادشاه فرارود۶ پذیرفته می‌شود . پس از ِ چندی، پسر جوان پادشاه فرارود که دلبسته نهیتا شده، با او ازدواج می‌کند و دو سال بعد، بر اثر این پیوند، دختری چشم به جهان می گشاید که « گلنار » نامیده می شود ، گلنار نام مادر شاهزاده نهیتا بود که در آن شبیخون کشته می شود.

گلنار در دامان شاهزاده نهیتا زودتر از کودکان دیگر نمو می کند ، بزرگ می‌شود و گویش واروگردی را از مادرش فرا می‌گیرد . او در ۱۲ سالگی فنون تیراندازی، نیزه پرانی، شمشیر زنی ، کمند اندازی، اسب سواری، شکار، چوگان بازی، نبرد تن به تن و حتی کشتی گیری را فرا می گیرد و سرآمد همسالان خود می شود .

در هجده سالگی آوازه زیبایی ، دلاوری و پهلوانی های گلنار آنچنان در سرزمین های دور و نزدیک می پیچد که شاهان، فرمانروایان و شاهزادگان آرزومند و خواهان همسری با او می شوند و برای خواستگاری، رو به دربار پادشاه فرارود می آورند .

خاندان سلطنتی و بزرگان سرزمین فرارود پس از دو روز رایزنی و مشورت، شرطی برای ازدواج با گلنار می‌گذراند: هر شاهزاده جوانی بتواند در فنون رزمی بر گلنار چیره شود، به همسری او برگزیده خواهد شد!

شرط ازدواج آشکار شد. چند شاه و شاهزاده از سرزمین های نزدیک و دور به خواستگاری گلنار آمدند. اما هنگام پیکار با او، در همان نخستین لحظةه پیکار، گلنار کمربند آنان را می گرفت و ِ از روی زین اسب می‌کند و بر بالای سر می برد و پس از چند چرخش بی آنکه آزاری به آنان رساند، با پشت به زمینشان می زد! پادشاه کهنسال فرارود یعنی پدربزرگ گلنار که با دیدن آن پهلوانی ها از نوه خود غرق در شگفتی، بهت و غرور شده بود، او را «گلنار دلاور» نامید و از آن پس به این نام مشهور شد.

تا مدت ها هیچ شاهزاده‌ای از بیم سرشکستگی و زمین خوردن به خواستگاری گلنار دلاور نرفت. پس از چندی دو شاهزاده که برادر بودند از سرزمین تبت به خواستگاری گلنار آمدند و گلنار آماده شد که همزمان با هر دو برادر پیکار کند. آن دو شاهزاده از روش کمند اندازی، سواری، شمشیربازی و شیوه کشتی گیری گلنار آگاهی‌هایی دریافت کرده بودند و خود را برای درگیری با او و چیره شدن بر او آماده کرده بودند.

آن دو کمربند نبسته بودند که گلنار نتواند با گرفتن آن بلندشان کند و بر زمین‌شان زند. باری گلنار که به ترفند و پیش بینی های دوراندیشانه آنان آگاه گشته بود ، با چابکی و دلاوری ویژه خود ، بر هر دو برادر چیره گشت و غریو آفرین و غرور درباریان، سرداران، پهلوانان، افسران، تماشاگران و شیفتگانش را به آسمان رساند! دو شاهزاده شکست خورده، ماندن در فرارود را صالح ندانستند و بی درنگ آن شهر را رها کردند و با سربازان خود در پس کوهساران خاوری ناپدید شدند.

در برابر تجاوزهایی که از سوی شمال و شرق به فرارود می شد گلنار دوش به دوش پدر و پدر بزرگ کهنسال خود می جنگید و دلاوری ها نشان می داد . بزودی آوازه جنگاوری شاهزاده گلنار به بسیاری از سرزمین‌ها پراکنده شد.

در همان حال، نهیتا که پس از ورود به سرزمین فرارود از واروگرد هیچ خبری نداشت، حتی نمی‌دانست که در تهاجم آن دشمن وحشی بر سر مردم شهر و دو خواهر و تنها برادرش که در آن گردش خانوادگی همراه او و پدر و مادرش سفر نبودند، چه آمده است، آن قصه ها را هر شب برای فرزندش بازگو می کرد و خاطره های واروگرد را در ذهن او زنده نگاه می‌داشت.

نگرانی های درونی نهیتا و ناآگاهی از خانواده‌اش در واروگرد ، گلنار را سخت به اندیشه فرو برده بود و بر آن بود کاری کند تا به آرامش و آسایش مادر کمک شود و از اندوه او بکاهد.

شبی که گلنار با آن اندیشه به خواب رفت ، زرتشت ، پیامبر بزرگ را به خواب دید که او را با خود به واروگرد برد و باروی شهر، اهالی، اسبان زیبا و باغ های سرسبز آنجا را آنچنان که مادرش گفته بود به او نشان داد.

گلنار آن خواب را مانند فرمان و دستوری برای رفتن به واروگرد دید و تصمیم گرفت که به تنهایی به سوی واروگرد یعنی سرزمین مادری اش رهسپار شود.

پس در بامداد روزی پیش از برآمدن آفتاب، سوار بر اسبش، سمند به سوی جنوب راهی شد. از مادرش نهیتا شنیده بود که برای رسیدن به واروگرد، ابتدا باید به جنوب رود و سپس راه غرب را دنبال کند.۷

بابا پیروز که می خواست سخنرانی اش را در ۷۷ دقیقه ای که از پیش گفته بود به پایان برساند ، سفر گلنار و اسب وفادارش، سمند از فرارود تا واروگرد را به اختصار آورده و از بیان جزئیات داستان خودداری کرده است. عبور از عهد پهلوی

همان مختصری هم که از این سفر پُر ماجرا نقل کرده سرشار از حوادث شگفت و حیرت انگیزی است که ناخواسته داستان «هفت خوان رستم» در شاهنامه را به خاطر می آورد و جالب آن که گلنار نیز همانند رستم از تمام موانع سر راه پیروز و سربلند می گذرد و به نزدیکی واروگرد، زادگاه مادرش می رسد: همه جا سبز و خرم، باغ ها، چشمه ساران، رودها، تپه ماهورها، کوه های پر از درخت، جانوران و پرندگان زیبا، هوای روانبخش، پوشش های زیبا و رنگین و رنگ و رخسارهای شادمان مردم، گویای سرزمینی بهشتی و آباد بود!

گلنار دیگر می‌توانست با گویش مادری و به آسانی با آن مردم سخن بگوید. او به جایی رسید که از دور باروی بلند شهر واروگرد را می‌دید. در مزرعه ای به زوج جوانی رسید . از آنان درباره شهر پرسش‌هایی کرد. آن دو جوان، فرزندان دهگانان آن سرزمین بودند و از شهر آگاهی های فراوانی داشتند.

گلنار آگاه شد که آن سپاه انبوه و مهاجمی که خانواده مادرش را غافلگیر کرد و غیر از نهیتا همه آنان را کشته بودند در تسلیم کردن و گرفتن شهر کامیاب نشده بود و خانواده مادرش هنوز هم در واروگرد فرمانروایی دارد. چون دانست که خاله‌ها ، دایی‌ها و عموهایش زنده هستند، بسیار شادمان گردید. گلنار به دروازه شهر واروگرد رسید. دروازه بان نخست از دیدن رنگ و اندام سمند و سوار مسلح بر آن که نقاب بر روی خود داشت، جا خورد. اما سخن گلنار او را آرام کرد . سراغ سرای شاهی را گرفت و به آن سو رفت. مردم که نمی دانستند آن سوار کیست از جلوی سمند دوری می جستند و به تماشای شکوه و زیبایی های آن اسب می پرداختند.

گلنار خانواده مادری اش را یافته بود… او سر انجام به همسری یکی از دایی هایش ، «شاهزاده کی باد» که پهلوانی نامدار بود درآمد. در آن روزگار دایی می توانست با خواهرزاده اش ازدواج کند . پیامد آن ازدواج پس از یک سال ، ستاره‌ای شد که در آسمان گسترده تاریخ ایران درخشیدن گرفت.

و آن پسر ی بود که گلنار به جهان آورد و نامش « آرش » شد که پس از چندی به « آرش کمانگیر » پهلوان و قهرمان بزرگ باستانی ایران زمین مشهور شد!

بابا پیروز نگاهی به ساعت کرد و کمی آب نوشید و در حالی که نوای لرزانی داشت گفت پنج دقیقه بیشتر به پایان سخن من نمانده است . او پس از چند ثانیه خاموشی، سر و چشمان و دستان خود را به سوی بالا برد و گفت : سپاس دارم یزدان و پروردگار بزرگ و اهورامزدا را که مرا زنده نگه داشت تا به این آرزویم برسم و در این شهر تاریخی و برای شما مردم این سخنان را بگویم و آگاهتان کنم که این شهر پر افتخار شما هزاران سال بیش از آنچه تاریخ درباره‌اش نوشته بر جای بوده و روزگارانی را به پشت سر گذاشته است .

آنگاه با حالتی افسوس ، گفت : آرزوی بزرگ من این بود که بتوانم این سخنان را در این شهر در هفتم مهرماه ۱۳۷۷ خورشیدی بازگو کنم ولی کوتاهی زندگی مرا از چنان آرزویی باز می دارد !

درست پس از ۷۷ دقیقه بابا پیروز به سخنانش پایان داد . بیشتر شنوندگان ، حتی آنان که با خواهش و رودرواسی و یا ناگزیری به آنجا آمده بودند ، در جاهای خویش نشسته بودند و نمی خواستند بروند.

بابا پیروز به حاج عبدالواحد، کاوسی، شیخ عباد و سردار مهربان که همچنان به او خیره شده بودند نزدیک شد و از بودنشان در آنجا و کمک هایی که کرده بودند، سپاسگزاری کرد و به آنان گفت: اگر شما نبودید من چگونه می توانستم به این آرزویم برسم؟! این اخبار و تاریخ که پس از چند هزار سال سینه به سینه به من رسیده، روزگاری می بایستی گفته می شدند و شما افتخار آن را به من دادید. آنگاه در حالی که اشک به چشمان داشت، آنان را بوسید و با افسوس بسیار باز هم گفت: ای کاش امسال سال ۱۳۷۷ بود.۸

افسانه یا واقعیت ؟ ! 

ظاهرا ماجرای « گلنار دلاور » ِ با جزئیات هیجان انگیزی که بابا پیروز نقل کرده، مفصل ترین روایتی است که در باره زادگاه و ِخاندان آرش کمانگیر باقی مانده است.

داستان از درون مایه حماسی قدرتمندی برخوردار است و می‌کوشد، عظمت و شکوه ایران باستان را در یاد و خاطر آن دسته از ساکنان این سرزمین که به رغم تسلط سیاسی، نظامی اعراب مسلمان، همچنان بر دین زرتشت، پیامبر ایرانی باقی ماندند، زنده و جاودان نگاه دارد.

اما به درستی روشن نیست داستانی که پیرمردی ۷۷ ساله نقل کرده و ۶۰ سال بعد، ابوالمجد حجتی ، که هشتمین دهه زندگی را سپری می کرده و با تکیه بر نیروی حافظه آن را نوشته در اصل چگونه بوده است؟ !

این نکته نیز حائز اهمیت است که غیر از کتاب خاطرات ابوالمجد حجتی، داستان « گلنار دلاور » در جای دیگری نوشته و منتشر نشده است. در پاره نخست این نوشتار، تأکید شد که در کتاب دینی زرتشتیان، اوستا و دیگر متونی که به زبان پهلوی از دوره ساسانی باقی مانده به جزئیات زندگی آرش کمانگیر هیچ اشاره ای نشده است.

در منابع دوره اسلامی به ویژه آثار قدیمی‌تر و مهمی که در سده های چهارم و پنجم هجری نوشته شده از جمله تاریخ طبری از خاندان آرش خبری نیست.

افزون بر این حتی اگر وجود چنان جنگلی پیرامون بروجرد که بتوان مانند نهیتا در انبوه درختان آن از چشم دشمن پنهان شد را به دیده اغماض نگریست و با بیشه های اطراف شهر یکی دانست در شکل های مختلفی که مورخان و جغرافی نویسان در حدود هزار و صد سال گذشته از نام « بروجرد » ضبط و ثبت کرده اند و مجموع آنها را دکتر غلامرضا عزیزی به تفصیل مورد بحث و پژوهش قرار داده است۹ از «والوگرد» و «واروگرد » اثری نیست و به روشنی نمی توان گفت که این دو نام با « بروجرد » مطابقت دارند یا نه !

با توجه به آنچه آمد ، می توان گفت که داستان « گلنار دلاور » در شمار مجموعه قصه ها و افسانه‌های کهن باستانی بوده که از دیرباز در میان زرتشتیان ساکن در یزد یا کرمان وجود داشته و سینه به سینه به بابا پیروز و ابوالمجد حجتی رسیده است و با همه زیبایی ها نمی تواند به عنوان تاریخ مورد استناد قرار گیرد.

پی نوشت:

۱ –   حجتی، ابوالمجد، عبور از عهد پهلوی: در گیر و دار دو فرهنگ. تهران: چاپ سوم، انتشارات سیمای فرهنگ، ۱۳۸۴ ، ص ۲۶۵

۲ – سردار مهربان بروجردی نبود و گویا دین زرتشتی داشته و بسیار خیراندیش و دادرسِ نیازمندان بوده است. او در همسایگی سرشناسترین و محترم ترین خانواده های روحانی شهر از سادات طباطبایی در کوی صوفیان زندگی میکرد و مورد احترام آن خانواده ها قرار داشت و از نوعی مصونیت اجتماعی برخوردار بود. یک سال پس از تحولات شهریور ۱۳۲۰ و سقوط حکومت رضاشاه در حالی که اصرار داشت « حاج سردار» یا« حاج مهربان » خطابش کنند، از بروجرد رفت.  پیشین، صص ۲۶۵ و ۲۶۶ .

۳- میرزا حسین کاوسی نجارزاده از روشنفکران و مشروطهطلبان شناخته شدة بروجرد بود. حسین حزین مختصری از احوال و اشعار او را آورده است: دورنمایی از شهرستان بروجرد یا تذکره حسین حزین، خرم آباد، چاپخانه دانش، ۱۳۵۱ ، ص ۶۱۵  از کاوسی نجارزاده خاطراتی بجا مانده بود که زنده یاد مجتبی مقدسی، چاپ و انتشار آن را دنبال می‌کرد.

۴ – حجتی، ابوالمجد، پیشین، صص ۲۸۵ و ۲۸۶

۵ –  در گذشته حصار نسبتاً بلندی به دور شهر کشیده شده بود که بروجردی ها  به این دیوار «دیوار قلعه» می گفتند. این دیوار از اواخر عصر قاجار و اوایل حکومت پهلوی، به تدریج رو به ویرانی نهاد و با گسترش شهر، به کلی ویران شد. آخرین قسمتهای این دیوارِ کهن در امتداد خیابان طالقانی، حد فاصل اداره ثبت احوال تا امامزاده جعفر، تا حدود سال ۱۳۵۸ باقی مانده بود.

۶ – فرارود به ماوراءالنهر یا سرزمین های میان دو رود جیحون و سیحون در شمال شرقی ایرانِ تاریخی گفته می شد.

۷ –  حجتی، ابوالمجد، پیشین، صص ۲۶۹ تا ۲۸۲

۸-  حجتی، ابوالمجد، پیشین، صص ۲۸۳ و ۲۸۴

۹ – عزیزی، غلامرضا، بروجردشناسی ۱ . خرم آباد، افلاک، ۱۳۸۳ ، صص ۸ تا ۱۴

برچسب ها:

آرش کمانگیرابوالمجد حجتیافسانه گلنار دلاوربابا پیروزمحمد گودرزیواروگردوالوگرد

یک نظر

  1. ناشناس گفت:
    ۱۴۰۴/۰۶/۰۱ در ۰۰:۰۰

    سلام.
    به نظر من تلاش جناب آقای محمد گودرزی در اصرار بر غیر بروجردی بودن آرش کمانگیر تلاشی بی فایده و حتی پوچ است. اینکه متنی را تهیه نموده و بطور مرتب اصرار به باز نشر آن داشتن کار تعجب برانگیزی است.
    با این نحو استدلال که ایشان ارائه می دهند می توان کل تاریخ ایران از پادشاهی پیشدادیان و کیانیان را بطور کلی رد نمود.و یا بطور کلی منکر وجود وایکینگ ها در شمال اروپا شد. اصولا در خصوص زندگی کدام یک از افراد مطرح تاریخی ابهام وجود ندارد ایا واقعا فردی مثل رابین هود در انگلستان یا رستم دستان در سیستان وجود داشته؟آیا واقعا پیامبری به نام بودا وجود داشته جالب اینکه در برخی معابد شرق آسیا در قامت مرد است ودر برخی درقامت زن.
    حتی ما با قاطعیت روز تولد پیامبر و فوت او را دقیقا در شیعه و اهل سنت یکی نمی دانیم.
    حال به استناد این موارد که تاریخ تولد یا رحلت یک فرد را نمی دانیم می توانیم منکر وجود آنها گردیم.
    در خصوص جناب آرش هم بیش از آنکه واقعا ایشان وجود داشته اند یا نه، تاثیری است که بر زندگی فرد فرد ایرانیان به عنوان یک منبع الهام و امید به پایان سیه روزی داشته اند. در زمان های سختی نیاز به وجود این اسطوره ها بیش از پیش است.
    امروزه ما با احترام به تلاش مردم یاسوج به نصب مجسمه آریو برزن و یا نصب مجسمه رستم نگاه می کنیم. در این شرایط تلاش برای بی ارتباط بودن آرش با بروجرد تنها دلیلی برای بدخواهان بروجرد دارد که از فردا شروع به تلاش برای حذف مجسمه آرش نموده و یکی از نمادهای های جذب گردشگر در بروجرد را تخریب کنیم.
    در پایان باید امیدوار باشیم که جناب گودرزی نتایج کار خود را در نشست های تخصصی ارائه نمایند و اینقدر به باز نشر مطالعات خود در فضاهای عمومی اصرار نداشته باشند.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین اخبار

تکمیل ورزشگاه بروجرد ۶۰۰ میلیارد تومان اعتبار نیاز دارد
اجرای طرح زوج و فرد در هسته مرکزی بروجرد
نقش نهادهای مشارکتی محلی در تقویت روحیه و انگیزه اجتماعی در شرایط بحرانی
ثبت ۳۱۱۷ ولادت و ۲۰۶۲ ازدواج در بروجرد؛ کاهش چشمگیر فرزندآوری
مصرف سالانه ۵ میلیون مترمکعب آب شرب برای فضای سبز در لرستان/ ۶...
مصوبات جدید شهرسازی برای ۴ شهر لرستان
ضرورت برقراری تعادل میان “آزادی بیان” و “مسئولیت‌پذیری رسانه‌ای” در شرایط بحران و...
چاقی شکمی زنگ خطر خاموش سلامت مردان
پلمب انبار احتکار تخم‌مرغ در بروجرد
بیش از ۱۱ هزار و ۵۰۰ نفر لرستانی در صف وام ازدواج
مدیرکل راه و شهرسازی استان: موانع بانکی پیش‌ روی نهضت ملی مسکن لرستان...
دغدغه های بازاریان بروجرد در گفت وگو با مسئولان شهرستان

تاریخ

چکناواریان: آرزو دارم در زادگاهم بروجرد کنسرت برگزار کنم

یادبودی برای عبدالمحمد آیتی؛ از شاگردی ماست‌بندی تا بلیت‌فروشی در شرکت واحد

درخواست از حاکم بروجرد و لرستان برای گردآوری و ارسال کمک‌های مردمی به قحطی‌زدگان روسیه

یادی از عبدالحسین زرینکوب؛ مردی که تلاش کرد تا ارزش هویت ملی را به مردمش یادآوری کند

وقتی اسطوره‌ها زادگاه پیدا می‌کنند؛ پرونده بروجرد و آرش کمانگیر/ نقدی بر یادداشت الف.فرهیخته

پایگاه خبری تحلیلی روزهای بروجرد

همراه با ما در شبکه‌های اجتماعی باشید

خبر

چیزی یافت نشد!

به نظر می رسد هیچ چیز در اینجا یافت نشد!

دسترسی سریع

  • خانه
  • بروجرد
  • لرستان
  • ورزشی
  • عکس و فیلم
  • تاریخ
  • حوادث
  • گردشگری و میراث فرهنگی
  • درباره‌ی ما
تمامی حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به پایگاه خبری روزهای بروجرد است.
تهیه و تولید: دی تمز
  • خانه
  • بروجرد
  • لرستان
  • ورزشی
  • عکس و فیلم
  • تاریخ
  • حوادث
  • گردشگری و میراث فرهنگی
  • درباره‌ی ما